سلام به هر کیکه داره اینو می خونه .
من الان حدود ۲۰ روزه که هیچ پستی ندادم.پس امروز تصمیم گرفتم که دیگه شروع کنم .
توی این ۲۰ روز انقدر اتفاقات خوب و بد و ریز و درشت افتاده که نمی دونم از کودوم بنویسم .
یکی از اون اتفاقات این بود که تاریخ اردو مشهدو اعلام کردند و ما هم شروع کردیم به چیدن کوپه ها به سلیقه خودمون. این اتفاق تقریبا مهم ترن اتفاق این چند روزه . آهان نه یکی دیگه هم هست . اعلام نتایج امتحانات نوبت اول . معدل من شد ۱۹.۳۳ ولی خودم خیلی راضی نیستم چون می دونم که می تونستم نمره خیلی بالاتری رو کسب کنم . البته این نمره هم خیلی زیادی و معلم ها خیلی بهمون لطف کرده اند که همین نمره را هم گرفتیم .
اگر بخوام درمورد مشهد حرف بزنم که انقدر حرف هست که مطمعنم که اگر بخوام همه رو بگم عمرا به کلاس زبانم نمی رسم . ولی بازم کمی (یکم بیشتر) در موردش میگم که ناگفته نمونه و در آینده که می خونمش حالیم شه چه خبر بوده .
توی بحث کوپه ها من و دوستام هفت نفر شدیم و قرار شد که توی دوتا کوپه قرار بگیریم . حالا ما یه نفر کم داشتیم و برای اینکه معلمی نیاد توی کوپه مون باید یه نفردیگه رو هم جور می کردیم .
برای جور کردن این یه نفر انقدر زجر کشیدیم که خدا می دونه به هر کی می گفتیم بیا می گفت که نه شما گروهتون شر و شور . اگر آقا بفهمه که شما چیا می گید پدرمون رو در می یاره و. یه بار قرار شد که اصغرو بیاریم بچه ها گفتن نه . یه بار قرارا شد رفعتو بیاریم خودش نیومد . یه بار قرار شد اسعدی رو بیاریم که اونم خودش گفت نه . یه بار قرارا شد رحیمی رو بیاریم بچه ها مخالفت کردند . یه بار قرارا شد فریبرز صادقی رو بیاریم بچه ها گفتن نه . یه بار قرار شد محمدحسین صادقی رو بیاریم خودش نیومد . تا این که همین امروز مخ اسعدی رو زدیم وگفت که میاد توی کوپه ما.
حالا رزاق و محمد بیگی میگن که ما میخوایم آبجو ورداریم بیاریم (به شوخی) . اسعدی هم شاکی شده و میگه بخاطر همین کارا نمی یام و بعد از یکم حرف زدن میگه نمیام (بازم به شوخی) .
اتفاقات مهم این ۲۰ روز رو بطور خیلی خیلی خلاصه و ام پی ۳ گفتم .
امروز هم ما رو بردند موزه جواهرات ملی که خیلی باحال بود و کلی خوش گذشت و خیلی از جواهرات ملی ایران از جمله دریای نور رو دیدیم .
دو روز پیش آقا علیمحمدی برگشت به من گفت که قراره چند نفر (حدود ۷ ۸ نفر ) رو از اردو مشهد محروم کنم . من هم به خاطر اینکه به من گفت خیلی ترسیدم و پیش خودم گفتم که نکنه منم . روز پیش هم به من گفت که یه چیزایی ازت شنید من هم خیلی ترسیدم . بعدش بهم گفت که شوخی کردم! انقدر عصبانی شدم که می خواستم بزنمش . امروز هم توی موزه دست منو گرفت و کشید کنار و گفت که فقط منتظرم که یه آتویی ازت بگیرم تا از مشهد محرومت کنم . من هم توی کل موزه دپرس بودم و حالم گرفته بود . بعدش توی مدرسه بهم گفت که شوخی کردم . آدم نمی دونه چی بگه واقعا که !!!......
همه اینا رو پریروز نوشتم ولی بقیه اش رو امروز می نویسم چون پریروز وقت نشد بنویسم .
همه حرفایی که زدم درمورد 20 روز پیش یه طرف و این چیزی که الان می خوام بگم طرفی دیگه . این حرفی که الان می خوام بزن م انقدر برام سخته گفتنش که یادشم که می افتم اعصابم خورد میشه.
چیزی که می خوام بگم اینه که آقا علیمحمدی همه چیز رو درمورد من و سینا و دانا و علیرضا و .... می دونست و هیچی رو نمی کرد تا دیروز که به علیرضا و دانا یه گیر خیلی شدید داد و بدجوری گذاشت تو کاسشون . امروز هم نوبت من بود و زنگ تفریح آخر که بعدش ادبیات داشتیم منو آورد تو دفترش و سین جین کرد و بعد از این که ازم پرسید می خوای کمکت کنم و گفت که هر چی می پرسم باید راستشو بگی و اگه همه چیزو راستشو بگی قول می دم کمکت کنم.موضوع از این قرار بود که همه چیزو راجع به فیلمایی که برای بچه ها می اوردم می دونست و ازم پرسید که به کیا دادی و من هم همه چیز رو راستش رو گفتم و هرچی پرسید جواب دادم.
امروز صبح به آقای علیمحمدی گفتم که آقا شاید من نیام مشهد (دیروز با سینا و کوشا حرف زدم قرار شد نریم ) گفت که حتما حدس زدی که می خوام محرومت کنم و من هم خیلی اعصابم خورد شد . سر ناهار هم آقای موسوی که فهمید من نمی یا م( بهراد بهش گفت ) بهم گفت که باید بیا م و از این حرفا ، من هم گفتم که فکر کنم آقای علیمحمدی دوست نداره که من بیام مشهد و اون هم بعد از کلی حرف زدن گفت که من و آقای علیمحمدی و همه مدرسه که کاره ای نیستسم و فقط باید امام رضا بطلبه و تموم . ما ها همه وسیله ایم .
بالاخره من هم یه کار خیلی بدی کردم که نباید می کردم و بر ضد قوانین مدرسه بوده و هرچی بگن حق دارن . ولی آقای موسوی که به آقای علیمحمدی می گفت که بزار بیان مشهد و ببخششون ولی بازم تصمیم با اونه که مارو ببره مشهد یانه . امروز کوشا رو هم باز خواست کرد و اونم گفته که من از یزدان عکس گرفتم . اصلا هیچی مشخص نیست و خیلی موقعیت بدیه . من دیروز فکر میکردم که چقدر روز بدیه ولی امروز فهمیدم که امروز از دیروز روز خیلی بدتریه . فردا هم نوبت عرفان و سیناست که بازخواست بشن .
امروز روزی بود که فهمیدم احتمالا خود عرفان که انقدر باهاش دوست بودیم و دسش داشتیم شده جاسوس ما برای آقا علیمحمدی و این برام خیلی سنگین بود که باور کنم دوستی رو کا الان سه ساله باهاش دوستم رو باید به خاطر نامردی کنار بگذارم . البته این احتمال هم وجود داره که من اشتبه کرده باشم ولی خیلی احتماش کمه (در این مورد ) .
امروز هم مدرسه تموم شد ولی خیلی روز بدی بود و خیلی حالم گرفته شد . نه به خاطر مشهد و انجور چیزا بلکه به خاطر اینکه یکی از دوستای خوبم نامردی کرده و هکه چیزرو گذاشته کف دست آقا و آبروی ما رو برده .
زندگی یعنی همین پستی ها وبلندی ها . اگر این پستی و بلندی ها نباشند زندگی هیچ معنایی ندارد . درست مثل نوار قلب که اگر صاف بشه و هیچ پستی و بلندی هایی توش نباشه اون فرد دیگه هیچ معنایی از زندگی توی ذهنش ایجاد نمیشه و در واقع هنگامی که مرد یعنی زندگی براش بی معنی شد . پس اگر با این پستی ها بلندی ها کنار نیاییم زندگیمان نمی گذرد و در یکجا ساکن می ماند .این ثابت ماندن هم درست به معنای مرگ است . برای زندگی خود ارزش قاعل باشیم و لحظات زندگی خود را به بطالت نگذرانیم و به گناه نپردازیم . آمین ....
امروز امتحان اجتماعیمون مثل چی پرید .
دیشب حدود ساعت 1 شب بود که اجتماعیمو خونده بودم و داشتم می خوابید البته میشه گفت که کاملا خواب بودم. اخبار گفته بود که فردا دبستان ها تعطیله منم که کاملا نا امید شده بودم رفتم که بخوابم ولی یهو بابام اومد و گفت که نیما پاشو پاشو گفتم که چیه چی شده نکنه آمریکا حمله کردهد گفت که نه بابا فردا تعطیلید منم مثل آدم های ندیدپدید لحاف رو پرت کردم کردم و پریدم بالا و گفت آخ جوووون .
انقدر خوشحال بودم که تا صبح خوابم نمی برد و داشتم زمین های سفیدپوش شده خیابون رو تماشا می کردم . دیشب یک برف درست و حسابی اومد و اونقدر خوشگل و باحال بود که منو مجبور کرد که بیام این اتفاق رو تو دفترم بنویسم.
الان از برف بازی میام وهنوز سردمه . توی بالا پشت بوم با سینا و فاطمه و صبا برف بازی می کردیم . بچه های همسایه روبروییمون هم بودند و با اون ها هم بازی کردیم .
با برف ماشین هارو هدف می گرفتیم و خودمونو تو دردسر می انداختیم و انقدر کیف می داد که واقعا به دردسرش می ارزید . من و سینا داشتیم آدم برفی درست می کردیم که تا فهمیدیم هدف گرفتن ماشینها خیلی بیشتر حال میده همه آدم برفی رو برداشتیم و کوبیدیم وسط خیابون انقدر خندیدم که دلمون درد گرفت . با همسایمون هماهنگ می کردیم که تا ماشین می اومد با هم ماشین رو به .... بدیم . چندین تا ماشین هم وایسادن تا مثلا ما رو بترسونن ولی تا می رفتن بازم می اومدیم ماشین های دیگه رو برف بارون می کردیم .
الان هم دوباره برف شروع به باریدن کرده و هوا خیلی هوای باحالیه .
تنها بدی که امروز داره اینه که موسسه ما رو تعطیل نکرده و باید عصر پاشیم بریم کلاس زبان . اگر تعطیل می شدیم می رفتیم خونه خالمینا ولی اشکال نداره .
و یه بدی دیگه امروز اینه که امتحانمون رو لغو کردن و مجبوریم که احتمالا بعد از امتحانات یه بار بریم و اجتماعی امتحان بدیم.
سایت بابامینا رو هم درست کردم و دیگه هیچ اشکالی نداره . به خودم افتخار می کنم چون کدش رو دوباره کپی نکردم و همش رو خودم درست کردم حالا موندم که از بابام چقدر به عنوان دستن مزد بگیرم .
اگه بتونم یه 50 تومن ازش بگیرم خیلی خوب میشه شایدم بگم که باید برام یا پرینتر بگیری یا ADSL ولی هر کدوم که بشه بازم خوبه .
امروز روز خیلی خوبی بود (تا اینجاش حدود ساعت 12 ظهر ) و امید وارم که ادامه اش هم روز خوبی باشه .
همه مردم امروز از خونه هاشون بیرون اومدن و دارن برف بازی می کنن . ولی باید یادشون نره که وقتی که میان بیرون بخاریشون رو خاموش کنن یا حد اقل کمش کنن . چون اگه این کارو بکنن خیلی توی مصرف سوخت صرفه جویی میشه و مردم محروم هم می تونن که از این نعمت یعنی گاز استفاده کنن. ولی اگر ما بخاری هارو تا آخر زیاد کنیم اونوقت ما توی خونه به حد پختن گرممون میشه ولی اونا توی خونه شون یخ کنن و منجمد شن. یه چیز دیگه هم هست ، دیشب توی تلویزیون یه پرنده رو نشون داد که از سرما روی درخت یخ زده بود و من که خیلی دلم براش سوخت. کاش می شد یکم هم به فکر اون حیونای بیچاره باشیم .
آهان یادم رفت که بگم ایران به مرحله بعدی جام ملت های آسیا صعود کرد . دیشب ایران مقابل تیم کره شمالی با نتیجه 1 به 0 برنده شد و خیلی بازی قشنگی بود.
همین بود اتفاقایی که امروز تا اینجاش رخ داده بود. شاید امروز بازم چیزی بنویسم.
توی این هفته که گذشت انقدر کار و بار رو سیرم ریخته بود که خودم هم می دونم که این هفته چطوری رفت و تموم شد .
از تست هامون شروع می کنم . والا چی بگم اوضاعم خیلی بد نیست و تقریبا توی همون رتبه ۱ تا ۱۰ متغیرم مثلا همین امروز عربی دوم شدم و علوم هم هشتم شدم. ولی کلا خیلی درس هامون زیاده و تازه باید تست زنی رو هم شروع کنم تا بتونم خودم رو به وضعیت خوبی برسونم و آمادگی کسب کنم برای امتحان های ورودی دبیرستان های خوب مثل انرژی و ....
بعدش می خوام از کارام بگم . کارایی که تو این هفتهخ کردم عبارتند از درست کردن نشریه ۲۲ بهمن در درس آقای زارعی - درست کردن روزنامه دیواری برای کوشا اینا - کلاس زبان - درس های خیلی زیاد مدرسه - امتحانات ترم و ......
انقدر کار داشتم که حتی وقت نمی کردم یکم کتاب که چه عرض کنم یکم مجله ای چیزی بخونم .
تازی به علاوه همه اون کارهایی که گفتم سایت بابامینا هم بود که خدا رو شکر تموم شد و فقط یه مشکلی تو تمش داره که اون رو هم درستش می کنم .
امروز با حیدر رفتیم و روزنامه دیواریشون رو گرفتیم که خیلی عالی شد ولی بابام میگه که چرت و بیخوده . یه بار نشد من یه کاری بکنم و بابام یه گیری به این کار من نده .
دیروز توی مدرسه سرکلاس ریاضی قبل از این که آقای علیمحمدی بیاد سر کلاس من و حامد و صالحی به خاطر این که توی کلاس بوی گند می اومد رفتیم و توی راهرو وایسادیم . روحی بیشعور هم اسممون رو نوشت و آقا هم که اومد سر کلاس و دید که اینطوریه عصبانی شد و گفت که از کلاس برید بیرون چون کلاس ما بو میده .
بعد از این که ما رفتیم بیرون هم گفتش که ۰.۷۵ نمره انضباط ازتون کم می کنم و من هم چیزی نگفتم و آقای زارعی منو دید و گفت که چی شدهد و من هم که دوست نداشتم که اون خودش رو قاطی کنه گفتم که آقا چیزی نشده ولی اون بیخیال نشد و گفت که بیا ببنم آقای علیمحمدی چی میگه وقتی اینو گفت با هم رفتیم دم دفتر علیمحمدی و گفت که برو تو و تا من رفتم تو از پشت من با آقا خداحافظی کرد و رفت . منم چیزی نگفتم بعد از این که یکم با آقا حرف زدم گفت که حالا تا فردا فکر می کنم ببینم چی میشه . امروز هم حرفی نزد و وقتی که رفتم پیشش گفت که فکر کردم دیگه - هیچی !
خیلی بدم اومد و اون موقع می خواستم که بگم آخه مردیکه الدنگ آخه مگه من چیکار کردم که منو اخراج کردی ؟ ولی جلوی خودمو نگه داشتم و چیزی نگفتم .
حالا ولش کن بابا به درک هرچی می خواد بشه بشه فقط خدا کنه که امتیازشو کم کنن ولی نمره انضباط کم نکنن چون اون موقع توی هیچ دبیرستانی اسمم رو نمی نویسن .
راستی سهیل هم اومده تهران ولی تا حالا نتونستم با هاش حرف بزنم و براش پی ام دادم که شنبه ساعت ۴ بیاد توی یاهو تا با هم حرف بزنیم .
برای آخر این پست حوصله ندارم که چیزی بنویسم و فقط امید وارم که توی هیچ نقطه از دنیا و برای هیچ شخصی این اتفاق نیافتد که حقش را مثل خمیر له کنند . برای من بدبخت که هزاران بار افتاده و همش هم در همین مدرسه سید الشهدا اتفاق افتاده ولی بازم هیچ اشکالی نداره چون من این مدرسه رو به خاطر معلم هاش خیلی دوست دارم و عاشقشم.
تا یادداشت بعدی - امید دارم که برسم و زیر کوهی از خاکهای سرد نباشم ..... آمین
از زیادی بدبختی هام اصلا انگار که فراموش کردم که یه دفترچه خاطارتی هم دارم .
توی این چند روز انقدر اتفاقات مختلف برام افتاده که نمی دونم از کجا بگم . ولی فک کنم باید از اونجایی شروع کنم که آقای علیمحمدی بالاخره دست از سر من برداشتند . من خودم هم تعجب کردم که یهو گفت که برم در دفترش بعد هم بهم گفت که یزدان آدم شدی یا نه ؟ من هم گفتم هر چی شما بگید و اونم گفت که به سر گروهت بگو از فردا تکالیفت رو ببینه . داشتم از خوش حالی بال در می اوردم . به نظر من دلیل این کارش این بود که سر زنگ ریاضی وقتی که به یه سری مسئله سخت فیثاغورث بر خوردیم و آقا هم توش مونده بود من رفتم و دو تاش رو حل کردم یا حد اقل به کمک من حل شدم و آقا هم از فعالیت من خوشش اومد و به نطر من به این دلیل بود که منو بخشید.
اتفاق دیگه ای که توی این چند روز افتاد این بود که زنگ قرآن کتبی وقتی از من درس پرسید من به کمک محمد بیگی درست جواب دادم و 20 شدم . امتحان ریاضیمون رو هم گرفتیم و خیلی هم بد نشد و خیلی ها زیر 10 شدن . این هفته قرار شد که هر نفر 100 تا صلوات بفرسته تا بارون بیاد و همین دیشب بود که بدون صلوات های ما هم بارونی اومد و به قول بچه ها اگه ما صلوات می فرستادیم احتمالا سیل راه می افتاد.
امروز هم گروه روحی باید امتحان می گرفتن که .... ترین امتحان عمرم بود و تازه 2 سوالش هم حذف شد و با این کار دیگه کسی زیر ده نمیشه.
با رزاق یه کاری رو شروع کردیم و امیدواریم که بتونیم تا فروردین کاراشو تموم کنیم. اون کاری که شروع کردیم یه آهنگ هست که به سبک رپه و انصافا هم قشنگ شده و تقریبا همه بچه های کلاس اونایی که شنیدن حته کوشا که از رپ متنفره هم ازش خوشش امده .خیلی آهنگ قشنگی شده و من هم دارم کارای آهنگ سازی شو انجام می دم که به نظرم (به عنوان اولین تجربه) خیلی سخته.
کارای سایت "فروشگاه امید" هم دیگه تموم شده و امروز هم رفتم و همه ی کارای مونده شو انجام دادم و از همین امروز آدرس omid-shop.ir راه افتاده و من هم در پی گرفتن یه پول خوب از بابام به عنوان پاداش یه بهتر بگم دست مزد بگیرم. کار سختی بود و واقعا وبسایت خوبی شدو آماده کار کردن می باشد و آمادست تا محصولات رو برای فروش توش بگذاریم.
الان مامانم اومد و کارنامه مستمریم رو اورد و من هم خیلی خوب نشدم و رتبه 11 هم را گرفتم و اصلا از خودم راضی نیستم .
توی تست هم ترکوندم و رتبه 4 رو بدست آوردم و خیلی رتبه خوبی بود برام .
برای فردا هم باید بشینم یکم تست ریاضی بزنم و 50 تا تست هم دارم که باید بنویسم توی دفتر برای فردا .
واقعا من که احساس نکردم که این چن روز چطوری گذشت و اصلا احساس نکردم . عمر ما نباید دفتری باشد و روز های زندگی ما نباید برگه های دفتری باشند و ما پس از هر روز آن برگ را پاره کنیم و آن را بجای این ک قابش کنیم و سرلوحه کارمان قرار دهیم ، آن را بر افروخته کنیم و آن را بطور کامل از ذهنمان پاک کنیم و آن را فراموش کنیم . این برگه های بدرد نخور در آخر جایی به دردمان خواهد خورد که خودمان هم از تعجب بمانیم و خدا را شکر کنیم که چه خوب شد که آن را آتش نزدم!
این دفتر را باید انقدر سالم نگه داریم که حتی پس از 1000 روز هم آن را وقتی که باز می کنیم مانند روز اولش سالم و پاک و واضح باشد تا مثل روز اول و هنگامی که آن اتفاق برایمان افتاد یادمان باشد .
پس باید از این دفتر به نظر بدرد نخور خیلی خیلی عالی مراقبت کرد.
مخم داره داغون میشه . انقدر که کار داریم و انقدر که ازمون کار می کشن. مخصوصا که آقا هم با من بد چپ افتاده و اصلا حوصله هیچی رو ندارم حتی حوصله خودم رو هم ندارم. فقط دلم به دوستام و دور و بریام خوشه و کلا بی خیال همه چی شدم بویژه در مدرسه که کلا بیخیال امتیاز و رقابت و اینجور چیزا شدم. تنها دلیلی که امید دارم به زندگی و مدرسه رفتن اینه که یه روز آقا علیمحمدی باهام آشتی کنه و دست از سرم برداره . تنها دلیل درس خوندنم هم اینه که می خوام حداقل یه دبیرستان خوب قبول بشم.
اگر بتونم دبیرستان تیزهوشان یا انرژی قبول بشم خیلی خوب میشه و می تونم از مامان و بابام طلب یه جایزه خوب رو بکنم.
به هر عنوان این روزا هم داره و باید بگذرن و برن و سرنوشت ما رو رغم بزنن.
تست هامون هم شروع شده و هفته پیش عربی و ریاضی داشتیم و من هم رتبه ای عالی در عربی (سوم در مدرسه) و رتبه ای گند در ریاضی گرفتم (سی و یکم در مدرسه) .
هفته بعدی هم علوم و زبان داریم و من هم از بابت زبان که خیالم راحته و فقط ذهنم درگیر علومه. امتحان علومم رو هم امروز نمرش رو دادن و من هم نمره پایینی گرفتم و اون هم نمره ای بالا تر از ۱۳ نبود. امتحان واقعا سختی بود و همه نمره ها پایین بود .
امروز آقا علیمحمدی داشت به گزارش های بچه ها رسیدگی می کرد که تا به من رسید گفت که برو من کاری به کارت ندارم و من هم سرم رو انداختم پایین و اومدم.
من نمی دونم که این چه کاریه که داره بامن میکنه من که اصلا نمی فهمم و احتمالا هیچ اهمیتی هم نداره که بفهمم یا نفهمم.
امروز به یه چیز مهم هم پی بردم و اون این بود که من اصلا از آقا احمدی بدم نمی یاد و اصلا نمی تونم که ازش بدم بیاد . چون یه معلم واقعا عالیه و تازی نمره مستمری ترمم رو هم بهم ۲۰ داد البته نه کشکی و یا نه به خاطر این که باهام کاری نداره بلکه به دلیل این که مرآت رو خوب زدم. امروز بازی هم کردیم سر کلاس و من باید اینجا اون حرفی رو که گفته بودم که باهام شوخی نمی کنه رو پس بگیرم.چون امروز خیلی با هم شوخی کردیم و خیلی هم خوش گذشت.
تازه داریم به حرف آقا علیمحمدی که گفته بود سه هفته خیلی پر کار رو پیش رو دارید پی می بریم.
از وقتی که میایم خونه تا چشم رو هم می زاریم ساعت ۱۰ میشه و به هیچ کارم نمی رسم.
تصمیم گرفتم که خاطراتم رو هم طوری بنویسم که هر روز مجبور به نوشتن نباشم و اون وقتایی که یه اتفاق مهم می افته بنویسم تا وقتم هم هدر نره.
کار وبسایت مغازه بابامینا رو هم شروع کردم و اون هم برام شده یه کار و باید به اون هم برسم و کارای قالب و احتمالا همه کار های دیگه اش هم بر عهده من خواهد بود ومی خوام که به بابام بگم که اگه راه افتاد و کمی درآمد از طریق فروش اینترنتی براشون در اومد باید یه حقوق ماهیانه هم به من بده و در ضمن هزینه طراحی قالب و پشتیبانی فعالش رو هم که خودم هستم رو هم بدون شک ازشون می گیرم حتی شده به زور خواهش و تمنا!
عجب روزایی بود این روزای گذشته واقعا آدم باید از این روزای پر مشغله خودش جان سالم به در ببره و برای این کار باید برای هر کار خود برنامه ریزی داشته باشیم و به وسیله یک برنامه ریزی دقیق به همه کار هایمان برسیم و بتوانیم که به تمام آرزو هایمان در آینده دست یابیم .
من خودم آرزوم اینه که برم آمریکا و اونجا درس بخونم و درنهایت برم و رئیس شرکت مایکروسافت بشم .
از این به بعد می خوام که هر بار که چیزی می نویسم آرزوی خودم رو مطرح کنم تا اون روزی که بهش دست پیدا کنم.
به امید این که به آرزوم برسم .....
روز اول یعنی دو روز پیش که مرآت داشتیم و اصلا وقت نکردم که کاری بکنم . روز دوم هم یعنی دیروز که شب چله بود و ما هم خونه مامانجونینا مهمون بودیم و عمه اینا و سینا اینا هم اومده بودن و مهمونی بود.
امروز هم که صبح کاری نداشتم و زنگ اول تاریخ داشتیم و تازیه خیلی هم خوش گذشت و کلی خندیدیم. زنگ بعد هم زبان داشتیم و امتحان شفاهی ترم اول بود و من هم به راحتی رفتم و ۲۰ هم شدم. زنگ سوم هم با آقا پروازی داشتیم و طبق معمول خنده و بیکاری و علافی بود. زنگ بعد از ناهار ریاضی داشتیم و کار زیادی نداشتیم . زنگ بعد از آن هم ورزش داشتیم و هیچ.
از وقتی که اومدم خونه کاری نداشتم تا حدود ساعت ۶ که رفتم و برای خونه دماوند لوله بخاری و کف شور خریدم و بعدشم که اومدم نشستم و ۳۰ تا تست تمرینی که باید می نوشتیم رو نوشتم.
از اون به بعد هم کاری ندارم و بیکارم و الانم دارم می نویسم.
سه روز بود که ننوشته بودم و همش دلهره داشتم که "ای بابا کاش می شد الان می رفتم و می نوشتم" به هر حال سه روز بود که ننوشته بودم و کاری که تو یه هفته برام عادت شده رو سه روز بود که انجام نداده بودم. ولی امروز خیلی سبک تر شدم.
نوشتن این حرفا به خیلی چیزهام کمک می کنه مثلا خیلی به تسریع تایپم کمک می کنه و از موقعی که شروع کردم خیلی تایپم تند تر شده.
این سه روز هم بدون مکث از عمرمان گذشت. همیشه یادمان بماند که عمر ما برای ما صبر نمی کند و این ما هستیم که باید از لحظه لحظه عمرمان نهایت استفاده را ببریم و از هیچ یک از لحظات عمرمان دریغ نکنیم و بدانیمه که به قول معروف وقت طلاست و باید قدرش را دانست . هیچ گاه از زمان و وقت غافل نشویم و هیچ یک از لحظات عمرمان را از دست ندهیم تا در آن دنیا هنگامی که از ما پرسیده شد که عمرت را چگونه گذراندی پاسخی قانع کننده داشته باشیم که آنجا هم نمایندگان خدا را راضی کنیم.
امروز اصلا روز خوبی نبود و حتی میشه گفت یه روز خیلی خیلی بد بود .
امروز توی مدرسه آقای علیمحمدی گزارش کلاس زبان رو که روحمان هم خبر نداشت که گزارش شده ایم رو پیگیری کرد و منو بهراد و تاشک و اسعدی رو توبیخ کرد. من رو که می خواست اخراج کنه ولی گفت تا سه نشه بازی نشه و گفت جلوی این سه نفر باید قول بدهی که اگر یک بار دیگه گزارش شدی باید خودت بری بیرون . من هم که چاره دیگه ای رو جلوی روی خودم نمی دیدم گفتم که چشم آقا و اگه غیر از این می گفتم دهنم رو سرویس می کرد و ماجرای دو هفته پیش تکرارا می شد.
به هر حال اون ماجرا گذشت و ما رفتیم سر کلاس ادبیات و رسیدم به مرحله تحمل قیافه نحس آقا احمدی.
زنگ قرآن هم اون یکی آقا نیومده بود و بی کار بودیم . زنگ ریاضی هم آقا علیمحمدی اومد و تمرین حل کرد و کمی درس داد ولی باز هم به سوالات من جواب نداد و من هم کمی ناراحت شدم.
خونه هم که اومدم یکم فیلم نگاه کردم و بعدشم که کلاس زبان داشتم و رفتم کلاس . جلسه اول بود و فقط 7 نفر سرکلاس بودیم و استادمون هم آقای طرزی بود و ما هم خیلی خوش حال شدیم . توی کل کلاس هم فقط 12 نفر ثبت نام کرده اند و کلاسمون هم خیلی خلوته.
توی راه اومدن مامانم یه کیک برای تولدم خرید و منتظر بابامیم که بیاد و بعد از شام کیک رو ببریم .
امروز هم این ماجرا ها بر من گذشت در ضمن خیلی هم درس دارم که البته فقط نوشتنی و خوندنی ندارم. باید 225 لغت ادبیات بنویسم و هنر باید 6 بیت رو بنویسم. به قول بهراد اون درسی رو که معلمشو دوست داشته باشی واقعا براش زحمت می کشی و درسشو می خونی مثلا من آقا زارعی رو براش می میرم و هر درسی هم که بده حتی اگر خیلی هم زیاد باشه من می نویسم و نوکرش هم هستم. تازه بهم قول داده که اگه مرآت پس فردا رو خوب بزنم با آقا علیمحمدی صحبت کنه که ازم نمره انضباط کم نکنه و اگه این کارو بکنه که دیگه دربست نوکرشم . خیلی دوسش دارم. امید وارم که همیشه سالم باشه.
امروز هم اومد و رفت و من بازهم به فکر آقا علیمحمدی و تکلیف و درس این چیز ها بودم و هیچ تفکری درباره زندگی ام و درباره چگونگی گذشتن روز های عمرم نکردم و مطمعنا در آینده و روز های بعد هم به فکر یه همچین روزی نخواهم افتاد . مگر با خواندن همچین خاطرات و دست نوشته هایی که خود آدم در هر روز از عمرش می نویسه و سعی میکنه که از اونها پند و اندرز بگیره. البته من خودم که اینطوری نیستم و فکر پند گرفتن هم نمی کنم . به هر عنوان این جوری است دیگر باید بگذرد و برود.
به امید این که صبح که چشممان را باز می کنیم نور خورشید را باز هم ببینیم و زنده باشیم تا بتوانیم از خدا بخواهیم که فردا هم نعمت زندگانی را دوباره به ما ببخشد.
تا فردا .......
امروز هم مثه روزای قبل بی خود بود . از صبح که رفتم مدرسه بی حوصله بودم و همینجوری نشسته بودم و گوشه کلاس کز کرده بودم .
زنگ زبان که مثل همیشه گذشت و رفت . زنگ بعد هم ریاضی داشتیم و آقا هم به من کاری نداشت البته سوال که می کرد و من جواب می دادم می گفت بله درسته و چیزی هم نمی گفت .
بعدشم قرارا بود که بریم استخر ولی من به دلیل سرماخوردگی نمی خواستم برم و گفتن اونایی که نمی یان بشینن تو کلاس ما هم نشستیم .
بعد گفتن که اونایی که میان برن تو حیاط. وقتی همه رفتن (هر سه پایی) ما هم رفتیم پایین. من قرار بود که برم ولی مامانم گفته بود که نرم . وقتی رفتم پیش آقا مقصودی گفت که چون نامه نیاوردی باید تا ساعت 3 بمونی تو مدرسه خلاصه بعد از یه سری التماس و خواهش که همه می دونن و منتظر منن که برم خونه بالاخره راضی شدن که زنگ بزنم به خونه و مادرم بگه که من میام خونه.
به هر حال ساعت 12.30 از مدرسه راه افتادم که به خونه بیام.
توی خونه هم که بی کار بودم و تا حدود ساعت 4 نشستم و تقریبا کار اتوران های کینگ بوک رو تموم کردم و بازم بیکار شدم تا یادم افتاد که درس دارم . نشستم پای درس و تا حدود نیم ساعته تمومشون کردم.
فردا هم ادبیات داریم و بازم باید قیافه نحس آقا احمدی رو تحمل کنم تا بیاد و بره حالا نمی دونم امتحان داریم یا نه. اصلا دیگه برام اهمیت نداره . قبلا ازش خیلی خوشم میومد ولی حالا یه طوری ازش متنفرم و اصلا حوصلشو ندارم . قبلا سر کلاسش هی بامن شوخی می کرد و من هم هی تیکه مینداختم و همه می خندیدیم و بهم منفی هم می داد کاری نداشتم ولی حالا دیگه اصلا سر کلاسش هیچ کاریش ندارم مگر این که دیگه کار درسی مهمی داشته باشم و مجبور بشم که باهاش حرف بزنم .
به هر حال باید این پنج شیش ماه رو هم تحمل کنیم تا تموم بشه و از این مدرسه بریم . ولی من خیلی دوست دارم که وقتی از این مدرسه میرم هم من هم همه ی معلم ها از هم خاطرات خوبی داشته باشیم. البته همه این ها هم یه روزی خاطره میشه و زمان بزرگی هی بهشون میخندیم.
الانم که دارم می نویسم هم تکلیف زبانم مونده . البته خیلی کمه و دو سوت می نویسمش.
راستی از فردا کلاس زبانم شروع میشه و باید به برنامه هام کلاس زبان رو هم اضافه کنم و برنامه هام انقدر سنگین میشه که دیگه مثل خر توش می مونم.
تازه آقا علیمحمدی هم گفته که تا 8 هفته چهارشنبه ها هم امتحان داریم. سوالات امتحان ها رو هم خود بچه ها طرح می کنن . هر گروه یه هفته رو طرح می کنه. معدل امتحان هر کی هم پایین تر باشه جایزه داره انگار که مخوایم بچه هارو شکنجه بدیم.
راستی توی مای اف سی دارم می ترکونم . اومدم لیگ 13 و همین طور دارم میام بالا.
امروز هم داره تموم میشه و ما باید خوش حال باشیم که آرزوی دیروز ما برآورده شده و ما امروز هم سالمیم و زنده .
به امید این که فردا هم زنده باشیم و آرزوی امروزمان هم برآورده شود.
تا فردا .........
امروز از صبح هیچ کاری نداشتم و بی کار بودم و داشتم با کامپیوتر ور می رفتم . امروز کارای اتو ران کینگ بوکمون رو انجام دادم و تقریبا به یه جاهایی رسوندمش.
بعدشم دیگه بی کار بودم تا حدود ساعت ۸ که یهو سر و کله یه سیریش بد تر از پسب دوقلوی فضول اومد و در خونمونو زد . منظورم محمد پسر عمه ام است . واقعا که آدم بی ادب و فضول و سرتقی یه.
آدم دلش نمی یاد بشینه کنارش تا یکم باهاش بحث کنه.
اومدم تو اتاقم و درم بستم تا شاید ولم کنه منم بشینم یه ساعت فیلم ببینم حوصله ام باز شه ولی دیدم تا یه ربع نشده اومد و در اتاقم رو زد.
انقدر ازش بدم می یاد که نگو. مامانم و بابام و خالمو شوهر خالم هم رفتن مسجد برای فوت اون بنده خدا .
ای بابا این یارو ول کن ما نیست و بازم اومده در اتاقم و همین جوری مثه گاو اومد تو اتاقم و بهش گفتم نیا دیگه .
اعصاب آدمو خط خطی می کنه مرتیکه ی فضول دمدمی مزاج !!
امروز هم به پایان داره میرسه و منم هیچ کار مفیدی نکردم. نشد یه روز از عمرمون بگذره و ما هم توش یه کار مفید بکنیم . کلا کار مفید کیلویی چنده بابا !!؟؟!!؟؟!!
به امید بیدار شدن سالم در روزی دیگر از عمرمان .....
امروز روز عاشورا بود و تولد من . مامانم هم کیک نخرید ولی بجاش فردا می خواد مهمونی بگیره البته نه مهمونی ها فقط عمه اینا و مامانجونینا قراره بیان .
امروز از اول صبح حالم بد بود و بعد از صبحونه هم با بابام و مامانم رفتیم بیرون که یه سری به دسته ها بزنیم . توی خیابون نمی دونید که چه وضعی بود همه جا شلوغ و پلوغ بود و دخترا با یه وضعی اومده بودن بیرون برای جلب توجه پسرا .
امسال عاشورا به قول بابام یکم شل بود.
ولی به هر حال امسال هم گذشت و من هم یه سال بزرگ شدم. هر سال همینه و همین وضع هم ادامه خواهد داشت .
خلاصه امروز ضهر تموم شد و ما هم با دستی پر از غذا های نظری به خونه اومدیم البته غذا ها رو هم دم در خونه بهمون دادن و خالمینا هم اومدن و یه عالمه غذا با خودشون اوردند . سهیل هم اومده بود با هم کلی پس بازی کردیم و خیلی خوش گذشت.
حدود ساعت 7 هم رفتیم بیرون برای شام غریبان و برای این که شمع روشن کنیم . اونجا هم که انقدر شلوغ بود که آدمپشیمون می شد از کاری که کرده و اومده اونجا . رفتیم در خونه مامانیم و اونجا بودیم .
بعدشم که اومدیم خونه و تا رسیدیم فهمیدیم که آقا بهرام یعنی شوهر ژیلا مرده . خدا رحمتش کنه.
امروز هم گذشت و رفت و هیچ کاری نکردیم پس امروز رو نباید یک روز از عمرمون حساب کنیم . حیف امروز باشد که بر عمر ما گذشت و ما هیچ استفاده ای ازش نبردیم .
تافردا شاید زنده باشیم ...........